کاوه

دیدار اول، استکهلم

ایرج نیک بان

چند دقیقه قبل از اینکه در اتاق را باز کنم، صدای عصبانی مردی را شنیدم که تلفنی با کسی حرف میزد ” اون مادر… را باید از …اش آویزون کرد… با اون قیافه ی… اش فکر می کنه که چه … یه… اگه جلومو نگرفته بودی که مادرشو به عزاش نشونده بودم… مادر…رو. در را باز کردم. بناگاه ساکت شد. قبل از قطع کردن تلفن گفت: “یه ساعت دیگه زنگ می زنم…”. سمت راست پیراهنش از توی شلوار جین اش بیرون افتاده بود. موهایش ژولیده بود.. چشماش قرمز بود. خسته بنظر می رسید.

ـ بفرمایید تو! [دست داد و از کنارم که گذشت بوی تند الکل بمشامم خورد. قبل از اینکه روی صندلی بنشیند پرسیدم:]

ـ بنظر می رسه که شبه سختی داشتی

ـ آره.. با چند تا دوستام رفته بودیم بار

ـ بنظر نمی آد که دیشب خوابیده باشی و اثر الکل هم کاملا نپریده… اینطوره؟

ـ [ یکی دو تا خمیازه می کشد… چند کلمه اول حرفش واضح نبود…] ولی می تونیم که یه کم حرف بزنیم. می تونیم یه کم کوتاه کنیم وقتو.

ـ [با اشاره می خواهم که روی صندلی بنشیند. می نشیند] تو می دونستی که امروز ما با هم ملاقات داریم.

ـ آره دیروز تو تلفنم دیدم که امروز باید بیام اینجا… چطور مگه؟ [سکوت] … خب بگو ببینم چیکار می تونی برام انجام بدی… چیه همینطوری داری بمن نیگا می کنی؟… به چی فکر می کنی؟

ـ هوم… اولین چیزی که بفکرم خطور می کنه اینه که همین الان منو تو یه وقت جدید برای هفته دیگه تعیین می کنیم، البته اگه هنوز می خواهی که سر مشکلاتت صحبت کنی، بعد می ری خونه و استراحت می کنی.

ـ زکی…[با حالت مستی] یعنی داری منو از اینجا می ندازی بیرون؟… اگه به حرف زدنه که می تونم [سکسکه] حرف بزنم… پول ویزتت رو هم بیا بگیر [ از تو کیفش چندتا اسکناس در می آورد و روبروی من می گیرد] … بیا بگیر و ازین حرفا دیگه نزن

ـ من فکر می کنم که تو الان وحشت داری که بگم برو پیش یه روانکاو دیگه.

ـ [شونه هاشو بی تفاوت میندازه بالا… خمیازه می کشه…]… من نمی دونم… داریم الان حرف می زنیم دیگه.

ـ فقط حرف زدن نیست. من خیلی کنجکاوم بفهمم که تو چطوری فکر می کنی، چه کار با هم می تونیم انجام بدیم، مثلا چی شده که درست دیشب رفتی بار و تا دم صبح اونجا بودی… و چطوری تونستی با همه اینا سر وقت بیایی اینجا… و حتی دونستن اینکه چرا تو اتاق انتظارمن با داد و فریاد در مورد دعوای تو بار صحبت کردییا اینکه چرا می خواهی بمن و به خودت نشون بدی که همه چیز سر یه بده بستون مالیه… وچرا تلاش می کنی که منو از کوره بدر ببری …. خلاصه اینکه خیلی چیزاست که من می خوام در باره تو و زندگیت بدونم. اما تو هم باید در شرایطی باشی که بتونی با اون چیزایی که تو وجودت می گذره ارتباط برقرار کنی. ولی وقتی مشروب خوردی نمیشه. و هر بار دیگه هم که چیزی مصرف کرده باشی و بیایی اینجا همین اتفاق خواهد افتاد.

ـ [زیر لب چیزهایی می گوید. بنظرمی رسد که عصبانی ست. بلند می شود که شاید با سرعت اتاق را ترک کندلحظه ای به من نگاه می کند… و من هم آرام به او نگاه می کنم… کم کم آرام می شود… ودر آن لحظه نگاهمان با هم تلاقی می کند. لبخند کوتاهی می زند. پلکهایش را به آرامی باز و بسته می کند. حرکتی به سر شانه هایش می دهد. انگار می خواهد بار خستگی شب گذشته را از دوشش به پایین بیاندازد ] .. . باشه…قبول… باشه… بگو کی همدیگرو ببینیم؟

ـ هفته ی دیگه همین ساعت؟

ـ قبول… پول ویزیتت رو الان بدم.

ـ هفته دیگه مناسب تره.

ـ باشه… [قبل از بیرون رفتن پیراهنش را توی شلوارش می کند، نگاهی به اتاق می اندازد…و با من دست می دهد]…فکر می کنم یه کم زیادی شد… [آرام صحبت می کند و دیگر عصبانی بنظر نمی آید]… تا هفته دیگه… راستی توالت کجاست؟

ـ سمت راست، در دوم.

ـ متشکر!

ـ هوم.

پشت پنجره اتاقم می ایستم و به خیابان باریک و سنگفرش بیرون مطبم نگاه می کنم. به مردی که دست بچه اش را گرفته و احتمالا بسمت مهد کودک می برد. کتابفروشی کوچک ساختمان روبرویی که در حال گشودن در ورودی اش است و کافه کنارش با مشتری هایی که قبل از بسر کار رفتن برای خرید ساندویچ و ” کافه لاته” به آنجا می روندناگهان لنا را می بینم که در کافه نشسته است، با فنجانی قهوه روبرویش. و بعد کاوه که در حال صحبت کردن در تلفنش از جلوی کافه می گذرد.

 

کاوه دیدار اول

نگارنده تحلیل: ایرج نیکبان
نگارنده تحلیل مفاهیم: امیر پژوم