
پرهام
دیدار اول، تهران
در را باز کردم اما کسی دراتاق انتظار نبود. بعد از چند لحظه به پیغام گیرم گوش کردم. پرهام بود که برایم پیغام کوتاهی گذاشته بود: “توی راهم… نگران نباش!…” بعد از حدود 10 دقیقه در مطب را زد و وارد شد. کاپشنش را درآورد و” آی فونش” را گذاشت تو جیب اش. یه تی شرت آبی با مارک “تومی های فینگر” تنش بود، و کفشهای کتانی اش مارک ” آل استار” بود. موهایش را با ژل مدل داده بود و بین دو ابرویش را برداشته بود و تا حدی محسوس زیر آنها را “تمیز” کرده بود. نشست روی صندلی. چند بار یقه پیراهنش را درست کرد. دستی در موهایش برد و بعد دوباره یقه پیراهنش را صاف کرد. با دستش انگاری چیزی را از روی زانوی راستش پاک کرد. دستی توی موهایش برد و بدون اینکه فرم موهایش بهم بخورد بیرون اش آورد و بالافاصله با همان دست چیزی را از روی زانواش پس زد. نگاهی به وسایل توی اتاق انداخت و با کمی تعجب گفت:
ـ این اتاق یه کم خالی بنظر می رسه…
ـ احساست از اینکه اومدی تو یه اتاق نسبتا خالی چیه؟
ـ نمی دونم. ولی فکر می کردم که الان شما پشت یه میز بزرگ رو یه صندلی مدرن چرمی نشستید و رو دیوارا هم پر از تابلو های نقاش های معروف دنیاست.
ـ نقاش های معروف دنیا… مثل کی؟
ـ “دالی”، “پیکاسو”… چه می دونم از این جور نقاشیا
ـ نظرت در مورد “این جور نقاشیا” چیه؟
ـ من نظری ندارم… تازه اینجا هم که نیستند
ـ نه، اینا تو ذهن تو بودند… مهم اینه که تو بهشون فکر کردی
ـ یعنی اینا معنی داره؟… اینکه من به این چیزا فکر کردم؟
ـ همه چیز که تو اینجا می گی معنی داره و معنیش هم پیش توه
ـ حالا که نمی دونم
ـ خب. احتیاج نیست که همین الان بفهمیم
ـ [چیزی را از روی زانو اش پاک می کند] … [سکوتی کوتاه]… کلی اطراف ” میدون مادر” بالا و پایین رفتم تا مطبتون رو پیدا کردم. البته بد نبود یه تابلوی نئونی چیزی می زدید اون پایین که مردم اینجا رو راحتتر پیدا کنن! برا خودتون می گم… که منتظر نشید.[عضله زیر گونه اش می پرد]
ـ برات سخته که کسی منتظرت باشه؟
ـ نه…
ـ برای اینکه تو پیغامی که برام گذاشته بودی گفته بودی :” نگران نباش!”. باید نگرانت باشم؟
ـ نه… ما اصلا همدیگرو نمیشناسیم که… [تلفنش زنگ می زنه]
ـ اجازه بده که زنگ بزنه و بعد تلفنت رو خاموش کن.
ـ مهمه!… باید حتما جواب بدم!
ـ هر کی که باشه می تونه یه 40 دقیقه دیگه صبر کنه.
ـ همیشه اینقدر… اه… [تلفنش را خاموش می کند و با حالتی “قهر کرده” به پنجره نگاه می کند]
ـ متشکرم!…. چه کلمه ای بود که از روش پریدی؟
ـ هیچی.. زیاد مهم نبود… به هندسه و این چیزا فکر کردم!…
ـ [لبخند می زنم] درس هندسه یا اشکال هندسی مثل چارگوش… مثل چارچوب قوانین اینجا؟
ـ چیه… داری فکر منو می خونی؟ [انگار می خواهد بینی اش با دست پاک کند و این حرکت انگشتانش را سه بار تکرار می کند]
ـ نه دارم فکر می کنم که اینجا اومدن باید برات سخت باشه برای اینکه بابات گفته بیایی اینجا و منم بهت می گم که وقتی اینجایی بهتره که به همدیگه گوش بدیم وبا بقیه آدما می تونی بعد از اتمام وقتمون صحبت کنی.
ـ مگه اینجا زندونه [ با کنایه]
ـ تا حالا تو زندون بودی؟
ـ نه… ولی می تونم حدس بزنم که قانوناش همینطورین
ـ یعنی پدر مادرت تو رو فرستادن اینجا که تنبیه بشی… یه زندانبان پشت میز بزرگش نشسته و می خواد تو رو تنبیه کنه.
ـ البته میگن که “اصلاح” بشه!
ـ فکر می کنی که احتیاج داری که کسی تو رو “اصلاح” کنه؟
ـ [می خندد] خودشون احتیاج دارن که درست شن، نه من!… شنیدم که دیروزبابام از خونه بهتون زنگ زد.
ـ درسته
ـ چی می گفت؟ [با پشت دست چیزی را در هوا پس میزند]
ـ نگرانت بود. فکر می کنی دلیلی داره که نگرانت باشه؟
ـ من چه میدونم… [بمن یه لحظه نگاه می کند. خودش را کمی رو صندلی جابجا می کند. یقه اش را صاف میکند. دستی توی موهایش می برد. چیزی نادیدنی را ازروی زانواش بسرعت پاک می کند… سینه اش را صاف میکند] … بهش می گم که هیچ دلیلی نداره که ناراحت من باشه. خودم از پسش بر می آم.
ـ چیه که می خوای خودت از پسش بر بیایی؟
ـ درسو میگه. می گه که من دل به درس نمی دم. می خواد که من برم دانشگاه و چه میدونم دکتر بشم. [دگمه بالای پیرهنش را چند بار باز وبسته می کند]
ـ تو چی. می خای بری دانشگاه که دکتر شی؟
ـ راستش رو بخوای نه… بعضی وقتا فکر می کنم که آره… بعضی وقتا می بینم که من اینکاره نیستم. [یک پایش را می گذارد روی پای دیگر. پایینش می آورد و دوباره همین کار را تکرار می کند]
ـ تا حالا به پدر و مادرت گفتی که علاقه ای به دکتر شدن نداری؟
ـ چند بار سعی کردم ولی اونقدر دلیل آوردن که آخر سر نشون دادم که حرفشون درسته… فکر کردم که شاید من دارم بازی در می آرم و زندگی رو جدی نمی گیرم. [موبایلش را در می آورد به آن نگاه می کند و می گذارد توی جیب کاپشنش. موهایش را بالا می زند و بعد به حالت قبلی در می آورد]
ـ ” زندگی رو جدی نمی گیری” حرف توه؟
ـ نه اینو مامانم همیشه میگه.
ـ چه احساسی داری وقتی مادرت می گه که تو اهمیتی به زندگیت و آینده ات نمی دی؟
ـ ساکت می شم. [نیم خیز می شود. انگار که می خواهد بلند شود. یا احتیاج دارد برود توالت] میرم تو اتاقم و به موزیک گوش میدم. یا میرم تو فیسبوک و با دوستام “چت” می کنم. [خودش را جابجا می کند. انگار از چیزی کلافه است]
ـ پس به غیر از فیسبوک به موزیک هم گوش می کنی…
ـ آره… کلی… بیشتر به ” راک”،” رپ” و بعضی وقتا شیش و هشتی…ولی نه “ساسی مانکن” و از اون جور موزیکا… کلاس گیتار هم میرم و با یکی دو تا از دوستام هم تو زیر زمین خونمون برا خودمون آهنگ می سازیم [لبخندی تمام صورتش را پر می کند. آرام می شود].
ـ بنظر می رسه ازکار با موزیک لذت می بری…
ـ آره جالبه ولی نه برا آینده…[سرش را جوری تکان می دهد انگار دارد به موزیک گوش می دهد]
ـ بنظر می رسه که یه کارایی هم هست که می تونه برات جالب باشه…
ـ چه می دونم… مثلا کامپیوتر [چهره اش کاملا بی تفاوت است. دیگر سرش را تکان نمی دهد. شانه چپش چند بار و بسیار محسوس بالا و پایین می رود. به موبایلش نگاه می کند و بعد آنرا توی جیب کاپشنش می گذارد.]
ـ کامپیوتر
ـ آره کامپیوتر… مگه عیبی داره… همه ی جوونا به سن من دوست دارن با کامپیوتر کار کنن… مهندس کامپیوتر بشن… البته برا شما ممکنه که سخت باشه… ولی زیاد هم سخت نیست [ با دست چیزی نامرئی را از روی زانوی راستش پاک می کند].
ـ چی می تونه سخت باشه؟
ـ کار با کامپیوتر و نت و فیسبوک و ازین جور چیزا…
ـ ولی تو دوست داری که مهندس کامپیوتر بشی
ـ [شانه هایش را بی تفاوت بالا می اندازد]… نمی دونم… شاید… زیاد بهش فکر نکردم. [عضله زیر چشم چپش به ناگهان می پرد]
ـ هوم… [سکوتی کوتاه]… هوم… امیدوارم به این چیزی که می خوام بگم خوب گوش کنی! می تونی؟
ـاوووه…قضیه دیگه جدی شد.. باشه. بفرمایید![یقه اش را صاف می کند… چند بار با دو انگشت سبابه و انگشت اشاره بینی اش را می گیرد.]
ـ هم تو و هم من میدونیم که تو بخاطر پدر و مادرت اومدی اینجا… وگرنه تو خودت چنین تصمیمی نگرفته بودی که بیایی با من سر درگیری های فکریت صحبت کنی. درسته؟
ـ اگه داشته باشم… که ندارم… خب… ولی حرفت درسته. [سرش را بناگاه بسمت دیگری می گرداند و سریع برمی گردد]
ـ خب… من یه پیشنهاد دارم. ما سه دفعه همدیگرو می بینیم. تو این دیدارها تو هر چی که فکر می کنی و هر چی احساس میکنی بلند بلند اینجا تعریف می کنی. اگه یه روزی هم حال و حوصله نداشتی می تونی ساکت باشی. ولی باید حتما بگی که چرا نمی خواهی حرف بزنی که منم بفهمم تو چه احساسی داری. قبول؟
ـ سه دفعه؟
ـ آهان
ـ و هر چی دوست دارم بگم؟
ـ درست متوجه شدی. یه چیز دیگه اینکه هر چی تو اینجا بگی، همینجا بین من و تو باقی می مونه و من هیچی به هیچکس نمی گم، مخصوصا به پدر و مادرت! مگر اینکه تو خودت براشون تعریف کنی. اگر اتفاق مهمی هم بیافته که باید پدرو مادرت در جریان قرار بگیرن… اون موقع اول با هم صحبت می کنیم و اگر تو نخواستی من در اون شرایط هم چیزی به اونا نخواهم گفت.
ـ منظورت اینه که اونا ویزیت شما رو می دن و شما هیچی بهشون نمی گید.
ـ کاملا درست متوجه شدی. من اینو همون اول هم با اونا درمیون گذاشته ام و هر دو هم قبول کرده اند.
ـ یعنی هر چی که بگم یا هر کاری که بخوام بکنم شما به اونا هیچی نمی گین؟
ـ کاملا درسته.
ـ خب اگه بگم که مثلا فردا می خوام خودمو بندازم جلوی یه ماشین، شما چیکار می کنید… بهشون نمی گید؟
ـ آیا قبلا هم به این فکر افتادی؟
ـ یه مثال بود فقط.
ـ هر چیزی که تو اینجا می گی همینطوری رو هوا نیست . به همچین کاری قبلا هم فکر کردی ؟
ـ نمی خوام الان روش صحبت کنم.
ـ توتصمیم می گیری که چه چیزی رو با من در میون بذاری و چه چیزی رو نه. اما امیدوارم که دوباره سعی نکنی “سر کارم بذاری”.
ـ دوباره؟
ـ یه بار تلاش کردی .. وقتی گفتی می خواهی کامپیوتر بخونی.
ـ [ به من نگاه می کنه… سکوت… ] باشه.[چیزی را از روی زانو اش پاک می کند]
ـ در ضمن بغل دستت کاغذ و مداد هم هست اگه خواستی می تونی از اونا هم استفاده کنی…
ـ باشه…
ـ خب به چه کاری علاقه داری….
ـ [مکث طولانی… هم می خواهد بگوید و هم نه] …” دیزاین” لباس [همزمان با دستش تو هوا چیزی را سریع ترسیم می کند]
ـ چه جور لباسی
ـ همه جور… مردونه، زنونه….
ـ سبک خاصیه که تو دوست داری؟
ـ مگه اینارو می شناسی؟
ـ اگر هم نشناسم می تونی برام توضیح بدی… اگه حوصله شو داری
ـ میدونی مثلا” گاتیه” چه جور مدلیه؟
ـ تو هر چی که از علایقت بگی من علاقه دارم که بشنوم…
ـ یعنی حوصلت سر نمی ره؟
ـ می ترسی که بهت ایراد بگیرم و بهت بگم که بهتره نیروتو بذاری رو درس ات که دکتر شی؟
ـ اینو هر روز بهم می گن و حالم داره از این حرفاشون بهم می خوره [دوباره سرش را بسمت چپ می چرخاند و سریع هم بر می گرداند به جای اولش]
ـ چون فکر می کنی که دارن به یه چیز دیگه غیر از اونی که تو بهش علاقه داری فکر می کنن؟
ـ الان داری مثل روانشنا سا حرف می زنی ها! [لبخند می زند]
ـ هوم… تا حالا پیش روانشناس رفتی؟
ـ آره… ولی نمی خوام امروز دربارش حرف بزنم.
ـ هوم… داشتم فکر می کردم که چه اتفاقی برات افتاده که اینقدر به آدمایی مثل من بی اعتمادی
ـ آدمایی مثل شما؟
ـ آدمایی که به اندازه دایناسورعمر کردن وفقط بلدن نصیحت کنن و یا تنبیه
ـ دایناسور!… باورم نمی شه که شما اینطوری حرف بزنید
ـ برا من مشکلی نیست… فکر می کنم که تو توی این واقعیت داری زندگی می کنی. مهم اینه که ما بتونیم تو این سه باری که همدیگرو می بینیم سر این چیزا که تو رو رنجت می ده حرف بزنیم.
ـ منظورم بی ادبی نبود.
ـ تو بی ادبی نکردی. این حرفای منه. ولی چرا تو عذرخواهی می کنی؟
ـ نمی دونم… بیشتر به خاطر احترام.
ـ احترام به؟
ـ شما بالاخره دکترید و…
ـ فکر می کنی که آدما باید به مدرک آدما احترام بذارن…؟
ـ یه جوری حرف می زنی که انگار از کره ماه اومدین!… اوه معذرت می خوام… منظورم توهین نبود…
ـ حرفت درسته. می فهمم که از من عصبانی شدی… اون بیرون اره. ولی اینجا قانون خودشو داره. فکر می کنی باید از این جور احتراما بین ما باشه…؟ آیا تو هم انتظار داری من از تو عذرخواهی کنم چون از دیزاین لباس چیز زیادی نمی دونم؟
ـ نه.. فکر نمی کنم… دارم کم کم می فهمم چی می خوای بگی.
ـ فکر می کنی چی می خوام بگم؟
ـ که تو می خوای بمن گوش بدی و من … نمی دونم… امروز اصلا نمی تونم درست حرف بزنم… یه کم قاطی کردم… شاید واقعا می خوای بمن گوش بدی…
ـ میخوای که بهت گوش بدم؟… حرفی داری که من می تونم با گوش کردن بهش تو رو بهتر بشناسم؟
ـ نمی دونم… باید بهش فکر کنم.
ـ چه خوب!
ـ تا حالا به غیر از بابک به کسی نگفته بودم که به دیزاین لباس علاقه دارم.
ـ حتما باید رفیق نزدیکی باشه که اینقدر بهش اعتماد کردی
ـ آره… خیلی… وقتمون تموم نشده؟
ـ یه چند دقیقه ای ا زش مونده. چیزی مضطربت کرد؟
ـ هوم… نه… یه دفعه به وقتمون فکر کردن و اینکه امروز باید به کلی کار برسم
ـ حتما… احساست چیه که اومدی اینجا امروز؟
ـ عجیبه.. ولی اصلا فکر نمی کردم که روانشناسای اینطوری هم هستن.
ـ چطوری؟
ـ عجیب… چون حالم یه کم بهتر از اون موقعیه که اومدم
ـ قبل از اومدنت چه احساسی داشتی؟
ـ کلی دلهره.. ترس… اینکه وقتی از اینجا می رم دارم گریه می کنم…
ـ پس من تو ذهنت روضه خون هم بودم که بتونم تو رو به گریه بندازم.
ـ [ بلند بلند می خندد] … نه به آخوند ماخوند فکر نکرده بودم…
ـ پس بخاطرهمین دیر اومدی؟
ـ تو ترافیک گیر کرده بودم.
ـ این جواب “منطقی شه” . به این فکر کردی که دیر تر بیایی تا این وقت کوتاهتر بشه؟
ـ [لبخند می زند] .. بهش فکر کرده بودم… اما… نمی دونم.
ـ هوم… بسیار خب. وقتمون تمومه. هفته دیگه همین ساعت برات مناسبه؟
ـ کلاس دارم ولی می شه پیچوندش … یعنی بگم که یه کار مهمی دارم که باید انجامش بدم… حتما قبول می کنن.
قبل از رفتن می گوید: ولی به تابلوی نئون هم فکر بکنید!
ـ ممکنه هفته دیگه برای پیداکردن اینجا مشکل داشته باشی ؟
ـ نه مطمئن باش که پیدا می کنم. برا بقیه گفتم.
ـ اونا که می ترسن برن پیش روانکاو؟
ـ آره همونا… [اشکی که در چشمانش جمع شده است، برق می زند]
ـ باشه!
پرهام
نگارنده تحلیل: دکتر ایرج نیکبان
نگارنده تحلیل مفاهیم: امیر پژوم

